include_once("common_lab_header.php");
Excerpt for فرصت آبی شعر by , available in its entirety at Smashwords



فرصت آبی شعر

عليرضاخالوكاكايي (ع. طارق)

شعرهای ۱۳۹۳ تا ۹۶

ISBN: 9780463320532

Author: Ali reza khalo kakaee

Publisher: Smashwords, In























در این کتاب، از عکس‌ های مختلف استفاده شده. تمامی این عکس ها از اینترنت گرفته شده و متعلق به شاعر نمی باشند. هدف سراینده هرگز این نبوده است که قوانین کپی رایت را نادیده بگیرد و اصول کار حرفه یی را زیر پا بگذارد. از آنجا که درج اسامی صاحبان این عکس های زیبا یک به یک در تقدیم نامه‌ی کتاب مقدور نبود، به این وسیله از خالقان آنها قدردانی و سپاسگزاری می شود. با این حال اگر هر یک از عزیزان ملاحظه یی در این مورد داشتند لطفا با ما در میان بگذارند.



























در روزگاری كه «قصابان بر گذرگاه ‌اند با كنده و ساطور»‌، شایسته است كه كلمات ممنوع را با انگشتان بریده‌ی خویش بنویسیم و بر دارِ قلم برآییم تا لعنت تاریخ نشویم.

در جایی كه خدا به قلم سوگند می خورد زنهار! زنهار! اگر قلم را در خدمت دشمنان قلم و انسان درآوریم، و به سودای مرده ریگی حقیر از زخارف دنیا‌، انسانیت خویش را به حراج گذاریم.

نوشتن و سرودن از «انسان» در حاكمیت قصابان‌، خود حماسه است و زیباتر از آن نیست كه خود نخستین شهید قلم خویش باشیم.























فهرست







اگر شاعران نخستین شهید واژگان خویش نباشند

به من فرصت آبی شعری ببخش!

کسی می‌ آید

خواهر کوچک اشک چه می ‌خواهد؟

خبرگان در قواره‌ی تعریف

30هزار بار به تو گفتم نه!

خانه‌ی دوست کجاست؟

خاطره از طراوت حضورتان هنوز خیس است

و کمک دست توانای تو باید باشد

رفت تا میوه بچیند از دانایی نور

جنجالی تبلیغاتی در معبر هیچ

حلب، شرم انسان معاصر

عملیات انتقام دراکولا

اردوگاه ترانزیت موقت!!!

هزاره‌ی غرور سرزمین مرا به دوش می‌کشی

باز پاییز است

نامه ‌ات را خواندم برادر جانم فرزاد!

ایستاده ‌ام بلند

ماه می ‌لغزد

بازمی‌آیم

تو بیا که دست‌های من از لمس نهایت شب می‌آید

چه کسی گفت اقیانوس‌ها می ‌میرند

دریا چقدر تنهاست!

















































اگر شاعران،

نخستین شهید واژگان خویش نباشند...







هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش ...

چون احوال عاشقان نویسم نشاید،

چون احوال عاقلان نویسم نشاید،

هرچه نویسم هم نشاید،

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،

و اگر گویم نشاید،

و اگر خاموش گردم هم نشاید

و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید

[عین‌القضات همدانی]



***

شرم باد مرا اگر بسرایم كه گویندم «شاعر»! است و دریوزگی چند نگاه تحسین‌ آمیز و سطحی را از پیراهن عقل به درشوم.

شرم باد مرا شرمی عظیم، اگر واژگانی چند به رشته كشم كه گویندم «اهل قلم» است و سخن‌پرداز؛ در این نمایش ‌بازارِ عرضه‌ی «خود»، كالایی باشم پیچیده در زرورقی چشم ‌فریب، باد به غبغب افكنده‌ یی تهی‌ مغز، پركننده‌ی گوش‌ ها. و آوخ! تهی از حقیقت دلقكی، رقصنده با باد و آنچه «پسند روز» نام دارد. شرم! شرم!



آوخ! بناگزیر در زمانه ‌یی می‌زیم كه باید كلمه را با فواره‌ی خون شست و با ناب‌ ترین نباریده‌ی باران تطهیر كرد. آب دریاها را باید به مدد طلبید. نه، نه... اقیانوسی از اشك های خداوند بایست.

خدایگانان كلام، بی‌ برآمدن بر بلندا های نیالوده‌ی دار، از كدام ارتفاع گویا می ‌توانند عصمت واژگان را جار زنند؟! بی‌سوختن «با آتش و نفت و بوریا» سخنان شان چگونه خواهد توانست وجدان ها را به حریق عشق دركشد؟!

...

پس سوگند به قلم اگر درد نگار است و وفادار به زردچهرگان آزرمگین؛ قلمی، مركب آن خون نا میرای شهیدان و اشك جگرسوز مادران داغ، از امروز تا همیشه.

پس سوگند به قلم سوگند اگر در پای دستار به سر خوكان فرهنگ‌ كش نریزد، قیمتی لفظ در دری را.

پس سوگند به قلم و صاحب آن؛ اگر با لبانی دوخته از دلی سوخته می ‌نویسد‌ كلماتی ممنوع و شهرآشوب را.



و شكسته باد قلم آنگاه كه در طیلسان قضا حكم اعدام امضا می‌ كند و به نام شرع فرمان می‌ دهد به مرگ، و به ایلغار؛ و آنگاه كه توجیه‌گر مثلث قدرت است.



آه! «درین زمانه‌ی عسرت» به‌جز شكستن سرانگشتان خویش و به قلم تبدیل كردن آن، كدام واژگان سپید می‌ توانند اعتماد رفته را به جوی انسان بازگردانند؟! اگر شاعران نخستین شهید واژگان خویش نباشند؟





15 اسفند1395





























به من فرصت آبی شعری ببخش!









از فلس ‌های ستارگانت

به من فرصت آبی شعری ببخش!

تا بدانم

در كدام دقیقه‌ی آسمان

زیر كدام قصیده‌ی باران

ایستاده ‌ام



حیرت كودكانه‌ی تماشا را

در نگاه من بنشان!

تا شكوه خدا را

در حوصله‌ی كوچك یك شبنم

به قنوت فروتنی قیام كنم



دقیقه‌ های مرا

از بال كبوترانت

رنگین‌ كمان تازه‌ یی آیینه كش!



من آن گمشده در كودكانه ‌های ترد زمینم

آشوب باد ‌های مرا

بر رواق عمر

ابریشم آرامشی دریوزه كن!



پچ پچ عطرهای نهفته‌ی قلبت را

با اشتیاق بارانی‌ ترین لحظه‌ هایم رازی‌ ست

چشم هایمان

به زبانی دل‌ آشنا

با هم سخن می‌ گویند



مرا به دانایی بكر خواب هایت ببر!

به من بگو!

از كدام سمت

به طلوع بال پرستو

می ‌توانم رسید؟



آی دانایی بكر!

از فلس ‌های ستارگانت

به من فرصت آبی شعری ببخش!







10بهمن1393





























کسی می‌آید









کسی می‌آید

خواب‌ هایش زیباتر از جوانه‌ی بیداری؛

بیداری هایش، خوشه‌ های ترانه‌ی دانایی

بالدار اسب ‌هایی سپید یال،

ارابه‌ی فکرهای رنگین‌ کمانی ‌اش را،

در چشم ‌اندازهای خیال ‌فام

پرواز می ‌دهند.

با ساق ‌های چالاک‌ آرزو؛

خلیده در موج های متلاطم نسرین،

«می‌ آید».

می‌ آید

مثل «وزش‌ های نرم نسیم» که نمی ‌توان ایستانیدش.

مثل باران که نمی ‌شود عاشقانه خیسش نبود.

مثل حضور عطر؛

که نمی‌ شود آن را با لبخند نفس نکشید.

مثل رود که «بودن» ‌اش، روان روان «آمدن» است.

می‌ آید

و به نجوای خیس شبنم‌ های نشسته در خیرگی ‌های نگاه من و تو

یک آغوش گریه‌ی‌ شادی

می ‌بخشد؛

و به دست‌ ها میل گشودن قفل؛

و به لب‌ ها،

اعتراف دلچسب

به‌معنی «دوستت دارم»؛

و به هر پنجره،

پلکی گشاده بر بازترین نجابت خورشید.



«او» سبویی از مهربان ‌ترین ترانه‌ های کودکانه‌ی سرزمین مرا

بر دوش دارد.



شبنم‌ های شعر من می‌ گویند:

«کسی می‌ آید زیباتر از بشارت شعر؛

کسی که آسمان آبی شعر

برای ارتفاع آرزوهایش

کوتاه است».



این را من خواب دیده ‌ام؛ وقتی که خواب نبوده ‌ام





11اسفند1393





















































خواهر كوچك اشك چه می‌خواهد؟











در این دو نی‌نی؛ این دو پرستوی پرسش سوگوار

چه واژه‌ های بلندی‌ست

كه شعر تلاوت آنها را كوتاه است؟



هزار آینه می‌ توان زمزمه كرد

از آن زمزمه‌ یی كه نجابت رازش، فرو نهفتن‌ است

در این دو دریچه‌ی طاق ‌باز

به خلوت‌ ترین نیالوده‌ی وجدان

دو التماس نافذ،

دو تقاضای بی ‌جواب،

چه قلب‌گداز،

به معصومیتی كوچك

نماز می‌برند!



با خلاصه‌ی این دو پرستوی سوگوار، بارها

سر بر شانه‌ی تنهایی

گریسته ‌ام؛

آنگاه كه نگریستن

ایمان من به اصل شكیب

در تند باد حادثه بود



كدام هق هق عاشق، روزی سرود:

«یك تصویر، گویاتر از هزار كلمه است؟»

اینك یك جفت چشم

نافذ‌تر از هزار كتاب



خواهرم؛ خواهر كوچك اشك!

در شعر من

گونه‌ های تازه‌ی شرم،

هنوز از شرم، شرم می‌ كنند

و من در گرانیگاه ساقط انسان

به جستجوی نقطه ‌یی برای تعریف «چرا بودن» ام؟

قرن ‌هاست پوزار می‌ كشم





پرانتز احساس را

هنوز بازگذاشته ‌ام

تا به دنیا نیامدگان شعر

در قاره‌ های دنیایی نو

مگر وصف ارتفاع تو را

واژگانی درخور دریوزه كنند.













...

آه! بغض ‌های آواره‌ی شعر

داغ مرا دیگر،

داغ مرا هرگز،

تسكین نمی ‌دهند.





13 اردیبهشت96





























خبرگان، در قواره‌ی تعریف











جدول ضربی پوچ از عمامه و ریش



اتحادی زرد

از خمیازه‌ی دایناسور ها

گرداگرد ته‌ لیسه ‌های استخوانی مرگ

پژواك عبرت‌ آمیز باد

در پوك ‌زار جمجمه ‌یی

بر شن زار



اسكلتی از دشنه ‌های خون ‌آجین

برای محاصره‌ی آزادی







قابی از تقارن دوزخ و نفرین.





2 فروردین1396







































30 هزار بار به تو گفتم: «نه









30 هزاربار به تو گفتم: «نه

80 میلیون بار به تو می‌ گویم: «نه





میان من و تو،

آه! میان من و تو

67 سلسله آتشفشان پشت در پشت غضب

67 هزار قلزم هول‌ آور خون

67 میلیون كهكشان هنوز خیره، از نگاه ناتمام شهیدان

مرزسرخ حائل است





رفتارت با قامت زندانی من،

كلام درشت گلوله‌ و دار بود







اراده‌ی من اما

پشت تكرار عمود ‌های تنگ قفس

قاچ قاچ‌ وار نشد








Purchase this book or download sample versions for your ebook reader.
(Pages 1-26 show above.)